ما آدمها نه سیاهِ سیاهیم و نه سفیدِ سفید. برخلاف تصور شما خاکستری هم نیستیم. ما آدمها بومهای نقاشی سفیدی هستیم با لکههای سیاه. این بوم اولش سفید است، بعد رفتهرفته رویش لکههای سیاه میاندازیم. بعضیها مراقبند و سیاهیهای کمتری روی بومشان میافتد و بعضی دیگر مراقبت نمیکنند و بومشان پر میشود از لکهها و تیرگیها.
خوبیاش این است که لکههای سیاه سر جای خودشان هستند و بقیه جاها را تیره نمیکنند. به خاطر همین است که در دل سیاهترین آدمها هم همیشه یک نقطه سفید و یک روزنه نور پیدا میشود؛ و این است مفهوم ابلق بودن ما آدمها.
اینجا یک آدم ابلق مینویسد. یک آدم سیاه و سفید. آدمی که سعی دارد سفیدیهایش بر سیاهیهایش، خوبیهایش بر بدیهایش غلبه کند. موفق میشود؟ معلوم نیست. به قول حضرت حافظ:
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است، آن به که کار خود به عنایت رها کنند...